تبليغاتX
نیمرو - قصه‌ی ترس‌های من

نیمرو

ادبیات/ خاطره/ اجتماعی

دو سال بیش‌تر نداشتم که برادر بیست‌و‌دوساله‌ام پرویز, موقع بازی با ما بچه‌های کوچک, زیر بغلمان را می‌گرفت و با قدرت به بالا پرتمان می کرد و وقتی چیزی نمانده بود که سرمان به سقف بخورد, پایین می‌آمدیم و می‌گرفتمان. من از همان دو سالگی از این بازی ناخواسته و تحمیلی وحشتم می‌گرفت, اما زبانش را نداشتم که بگویم می‌ترسم. گاهی می‌دیدم که بچه‌های کوچک‌تر از من با شوق از داداش می‌خواهند که به بالا پرتابشان کند, و فکر می کردم حتما من زیادی ترسو هستم.

بعدها که بزرگ‌تر شدم، روزی آقایی توی مسجد توصیه کرد، از هر چیزی که می‌ترسی برو تو شکمش, و من آن‌قدر سوار چرخ و فلک شدم و از دیوارها بالا رفتم و حتی در دوران جنگ و آموزش نطامی از نوک درّه‌ای به نوک دره‌ی دیگر آویخته از بوکسل و ریسمان, با قرقره پایین آمدم و آن قدر به در و دیوار زدم تا ترس از ارتفاع و چیزهایی از این دست در من متعادل و معمولی شد.

اما آن بازی وحشتناک هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفت.

آن زمان‌ها تعریف می‌کردند که طایفه‌ای هستند که بچه‌ها را می‌دزدند و می‌برند. (لابد این را می‌گفتند که ما حرف پدر‌ مادرها را گوش کنیم و تو کوچه‌ها ول نگردیم.) می‌گفتند آدم‌دزدها شب‌ها دور هم می‌نشینند و حلقه می‌زنند و بچه را وسط حلقه رها می‌کنند. بعد همه بچه را با آغوش باز به خود دعوت می کنند. بچه‌ی گریان به هر غریبه‌ای که پناه ببرد, او با سوزن جوالدوز تنش را سوراخ می‌کند و بچه‌ی گریان و وحشت‌زده که نمی‌تواند از این دایره‌ی جهنمی خلاص شود, به یکی از دیگرانی که او را صدا می‌کنند پناه می‌برد و باز ... و این بازی آن قدر ادامه پیدا می کند تا ... (باز هم دلشوره گرفتم!)

سفرهای متعدد و تجربه‌های زیاد باعث شد که تعادلم را پیدا کنم.

اما آن صحنه‌ی وحشتناک هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفت.

و مادرم که حمامم می‌برد, مرا طوری منگنه می‌کرد که کلافه می‌شدم. هم از هیبت حمام می‌ترسیدم، هم به دلیل بزرگی‌اش، سردم می‌شد، هم از کیسه‌کشیدن‌های مادر دردم می‌آمد و هم زیرِ دوش نفسم می‌گرفت. تن نازکم پاکیزه می‌شد، به بهای تیرگی روح؛ و تا این آیین پالایش دردناک تمام شود, رنج می‌کشیدم و کاری از دستم بر نمی‌آمد.

حتی حالا هم زیاد از آب خوشم نمی آید. سال‌ها از شنا کردن توی استخر می‌ترسیدم و از ترسم خجالت می‌کشیدم. فقط توی قسمت کم‌عمق, شلنگ تخته می‌انداختم. کم‌کم وقتی دیدم خواهر‌زاده‌هایم مهرداد و مدیا توی قسمت عمیق استخر شنا می‌کنند, خجالت کشیدم و کم‌کم شنا یاد گرفتم. انگار جاه‌طلبی کمش بد نیست ها!

اما آن آیین وحشتناک پالایش (یا به قول افلاطون: کاتارسییس) هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفت.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم دو نوع ترس از ترس‌های من یعنی ترس از دزدیده شدن و ترس از حمام، در من تلفیق و یکی شد و در همان سال‌های کودکی، بارها و بارها به شکل کابوسی تکراری به سراغم آمد. خواب می‌دیدم (مثل فیلمی تکراری) که تنها و حوله‌پیچ در بینه‌ی حمام (اتاقکی شبیه رختکن‌های امروزی) نشسته‌ام که غریبه‌ای نمی‌دانم از کجا می‌آمد و مرا می‌برد و خوشبختانه از خواب بیدار می‌شدم و توی تاریکی مادر را صدا می‌زدم. سال‌ها شب را پیش مادرم می‌خوابیدم و حتی روزها به سختی از او جدا می‌شدم. همه به مادرم می‌گفتند: چرا این بچه را این‌قدر لوس می‌کنی؟ و مادرم مرا که بچه‌ی آخر و ته‌تغاری‌اش بودم از خودش جدا نمی‌کرد...

حالا که این‌ها را می‌نویسم، ترسی جدید به ترس‌هایم اضافه شد و آن این‌که این همه ترس توی زندگی من چه می‌کنند؟!

توضیح: عیب کار من این است که یا کاری را انجام نمی‌دهم و یا تمام و کمال انجامش می‌دهم. (یکی ازخمیره‌های فرهنگ تُُرکی, خصلت همه یا هیچ است!) وبلاگ باید کوتاه باشد و من که تازه دارم ترس‌هایم را مرور می‌کنم و دستم راه افتاده و خاطرات ترس‌ها روی سرم هوار شده، چطور می‌توانم کوتاه بنویسم؟

چاره‌ای نیست. به احترام حوصله‌ی خواننده‌ی فرضی، همین جا کات!

قصه‌ی ترس‌های دیگرم بماند برای بعد...

و آخرین جمله این که مهدی حجوانی در تمام عمرش آدم ترسویی بوده که دست به کارهای شجاعانه زده است! (یک شخصیت داستانی, شاید!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:30  توسط مهدی حجوانی  |