تبليغاتX
نیمرو

نیمرو

ادبیات

لیلی اسلامی در شماره‌ی 127 مجله‌ی "همشهری خانواده" با من درباره‌ی زنده یاد مهدی آذریزدی گفت و گویی انجام داده که می‌توانید در این‌جا بخوانید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:44  توسط مهدی حجوانی  | 

روز 25 تیر مراسمی در یزد به عنوان مجلس یادبود زنده یاد مهدی آذریزدی برگزار شد. از من هم دعوت شد که در باره آثار و شخصیت این مرد بزرگ حرف بزنم. گزارش مکتب و تصویری این مراسم را این جا  و این جا بینید. از حسین نوروزی که آقایی کرد و لینکها را برایم فرستاد, ممنونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7:40  توسط مهدی حجوانی  | 

این یادداشت در روزنامه اعتماد روز شنبه 20 تیر به مناسبت درگذشت استاد مهدی آذریزدی منتشر شد.

 

اول: چند ماه پیش مصطفی رحماندوست زنگ زد و گفت که مهدی آذریزدی توی بیمارستان مهر تهران بستری شده. مصطفی ملاقاتش کرده و آذریزدی سراغ مرا گرفته. «سری بهش بزن.»

با دسته گل به دیدارش رفتم. دوست ندارم دست هیچ بیماری را توی هیچ بیمارستانی ببوسم، ولی دست او را بوسیدم. احساس غرور می‌کردم که سراغ مرا گرفته، اما با دیدنم چهره‌اش تغییر چندانی نکرد؛ تغییری نبود که از یک آدم منتظر انتظار می‌‌رفت. شاید نشناخت، چون مرا با قیافه سال‌های اخیرم ندیده بود. شاید هم دل و دماغ نداشت و خسته بود. اما کم کم سر صحبت باز شد...


 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:45  توسط مهدی حجوانی  | 

 

 

داستان آقاجون و کنکور من

همان‌طور که گفتم، تجدیدی‌های من از سال اول راهنمایی شروع شد. اصلا درس نمی‌خواندم. مدرسه که تعطیل می‌شد، کتاب‌هایم را به خانه نمی‌آوردم. به خودم می‌گفتم تو که لای کتاب را باز نمی کنی، برای چه برشان داری ببری خانه و دوباره بیاوری؟ برای همین از راه خانه به مدرسه و به عکس، همیشه دست و بالم باز بود تا بتوانم با رفقایم اصغر محبی و مهرداد جهانگشا آتش بسوزانیم و مردم‌آزاری کنیم.

اما از سال سوم راهنمایی و اول نظری یعنی حدود سال 1353، بزرگ‌ترین اتفاق توی زندگی من افتاد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:39  توسط مهدی حجوانی  | 


وقتی نتایج انتخابات ریاست جمهوری دوره‌‌ی دهم اعلام شد، تا چند روز دو جور حس ناخوشایند مرا از پا درآورد: اول شرمندگی و دوم سرخوردگی.

چرا شرمنده؟ چون روزها در دانشگاه و یا دفتر موسسه‌ی انتشاراتی که در آن‌جا مشغولم، عصرها توی ماشین خطی و بین راه، شب‌ها در محافل فامیلی و خانوادگی، و در هر فرصتی از طریق تلفن و پیامک و ایمیل و فیس بوک و این حرف‌ها سعی کردم همه‌ی کسانی را که در دوره‌های پیش رأی نداده بودند، متقاعد کنم که اگر رأی ندهیم، نمی‌کنند بیایند زنگ درِ خانه‌مان را بزنند که بفرمایید این هم حق شما. اگر بنا بر تقلب باشد، اگر نیاییم هم، تقلب می‌کنند اما اگر همه با هم بیاییم و سطح حضورمان بالا باشد، نمی‌توانند در شکل کلان تقلب کنند یعنی نمی‌توانند سرنوشت انتخابات را عوض کنند و نمونه‌اش هم انتخاب سید محمد خاتمی در دوم خرداد هفتاد و شش. خلاصه هر روز مبالغی برای خلق‌الله سخنرانی می‌کردم که اگر بیایید طوفان می‌کنیم و می‌ترکانیم و چه و چه. بعضی از نزدیکان و دوستان متقاعد شدند و آمدند. اما بعد که نتایج را اعلام کردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:16  توسط مهدی حجوانی  |