تبليغاتX
نیمرو

نیمرو

ادبیات/ خاطره/ اجتماعی


تازگی‌ها با لطف پسرم علی، دو تا فیلم داستانی قشنگ دیدم. یکی با نام "سفرها" (Departures) و دیگری کاری با نام: "اختراع دروغ". (The Invention of Lying). اولی ماجرای مرد جوانی است که ناخواسته وارد شغل مرده‌شویی می‌شود و دومی روایتی است از شهری که مردمش مطلقا دروغ نمی‌گویند و اولین بار مردی جوان دروغ را اختراع می‌کند. توصیه می‌کنم حتما ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 19:33  توسط مهدی حجوانی  | 


روزهای چهارشنبه و پنج‌شنبه، من در خانه می‌مانم و زهره برای تدریس به مدرسه می‌رود. امروز خواستم صبحانه‌ی بچه‌ها را حاضر کنم، دستم به یکی از ظرف‌ها خورد و ظرف توی ظرفشویی افتاد. اول فاطمه و بعد علی با شنیدن صدا خندیدند و دست گرفتند که: بابا کار بلد نیست! بابا کار بلد نیست! (21/ 9/ 1369)


امروز می‌خواستم به دستور عیال، طناب رخت و لباس‌ها را توی بالکن نصب کنم. بچه‌ها پرسیدند: "‌بابا چکار میخوای بکنی؟ " گفتم: "باید طناب را به دیوار وصل کنم وگرنه مامان لباس‌های شما رو کجا پهن کنه تا خشک بشن؟" فاطی بلافاصله گفت: "آره، مامان لباسهای عروسی ما رو کجا پهن کنه؟!" (30/ 9/ 1369)


زهره امروز از توی هال شنیده که بچه‌ها توی اتاق، خانه بازی می‌کنند. فاطمه گفته: "عزیزم بیا چای بخور!" چند لحظه بعد، علی گفته: "زن، چای بیار!" و فاطی جواب داده: " مرد، حاضر نشده! (8/ 10/   1369)


امروز، بعد از ظهر، علی خواب و فاطی بیدار بود. علی که از خواب بیدار شد، فاطی گفت: "سلام‌ات کو؟! "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 0:43  توسط مهدی حجوانی  | 


با زهره و بچه‌ها رفتیم خانه‌ی مادرم (مامان خانم). فاطی کفش‌های مامان خانم را دید و گفت: "مامان زهره، از این کفش‌ها برایم بخر." و بعد گفت: "مامان خانم کفش‌هات کیلو چنده؟" (1/ 9/ 1369)


علی و فاطمه امروز سر سفره سعی می‌کردند بخار غذا را توی هوا چنگ بزنند. (7/ 9/ 1369)


خواهرزاده‌ام افسون دو گوشواره و یک گردنبند به فاطی داده. دخترک وقتی به دستشویی می‌رود، با دو دستش دو گوشواره را می‌گیرد تا مبادا از گوشش توی چاه بیفتند! (13/ 9/ 1369)


فاطی مادرش را عاصی کرده! از صبح تا شب شاید هفت بار لباس‌هایش را عوض می‌کند. برای هر کاری یک نوع لباس. (13/ 9/ 1369)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 9:12  توسط مهدی حجوانی  | 


فاطی در سن یک سال و خرده‌ای وقتی توی نعلبکی چای می‌خورد، چشم‌هاش چپ می‌شد، چون چای توی نعلبکی را نگاه می‌کرد. (30/ 10/ 1367)


فاطی در سال 67 به هندوانه می‌گفت: انی گوگوگو، به کتاب می‌گفت: دگاب، به پرتقال: پوقلال


فاطی چون نمی‌تواند تلویزیون را تلفظ کند، به آن می‌گوید: برنامه‌ی کودک. امشب گفت: "مامان! بابا برنامه‌ی کودک رو خاموش  کرد." (20/ 1/ 1369)


زهره به فاطی گفته: "می‌خوای برات یک نی‌نی بیارم؟" و فاطی جواب داده: "نه، نی‌نی بره پیش مامانش. مامانش به اون شیر بده!" (14/ 5/ 1369)


منزل خیابان قیام (پیروزی)

امروز زهره برای تدریس به مدرسه رفت و من به بچه‌ها صبحانه دادم. سرِ سفره لقمه ای از نان لواش برای فاطی گرقتم که قسمتی از آن قهوه‌ای و سیاه بود. فاطی گفت: "این چیه بابا، مگه می‌خوای ته‌دیگ بدی؟!" (23/ 8/ 1369)




+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:44  توسط مهدی حجوانی  | 


در انتظار تصویر تو این دفترِ خالی

              تا چند

                          تا چند ورق خواهد خورد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:23  توسط مهدی حجوانی  |