تبليغاتX
نیمرو

نیمرو

ادبیات

 

چهارشنبه 25 آذر قرار است مراسم یازدهمین سالگرد تاسیس انجمن نویسندگان کودک و نوجوان که نزدیک شب یلداست, برگزار شود. در این مراسم از عموزاده خلیلی عضو هیئت موسس انجمن هم که مدتهاست نشریه چلچراغ را در می آورد تجلیل می شود. من هم برای ویژه نامه عموزاده یادداشتی نوشتم که تقدیمش می کنم:

 

 

 غول بزرگ مهربان

 

وقتی نوشتن در باره‌ی فریدون عموزاده خلیلی را شروع کردم، به خودم گفتم بیا و بدون لفظ‌‌پردازی و تعارفات الکی، اولین تصویری را که از فریدون در ذهنت داری بی شیله پیله روی کاغذ بیاور. نتیجه‌ی تاملات و تعمقات من این از آب درآمد: فریدون غول بزرگ مهربان است.

غول بزرگ مهربان، عنوان یکی از داستان‌های نویسنده‌ی نام‌آور ادبیات کودک، رولد دال است. این رمان، ماجرای غولی است که شب‌ها در شیپورش می‌دمد تا به خواب بچه‌ها رویا هدیه کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 15:20  توسط مهدی حجوانی  | 



پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود..

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که  
پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 21:48  توسط مهدی حجوانی  | 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:15  توسط مهدی حجوانی  | 

 

 

تا حالا برایتان پیش آمده که خوابی ببینید ولی صحنه‌های آن خواب چند روز بعد از بیداری، در ذهنتان بیدار شوند؟

همین حالا یادم آمد که چند روز پیش یکی از لذت بخش‌ترین خواب‌های عمرم را دیدم. بال نداشتم اما می‌توانستم با حرکت دست‌هایم توی هوا شناور شوم. مثل کسی که کف یک استخر گود و پر از آب ایستاده، دستهایم را رو به بالا می‌گرفتم، روی پنجه‌های پایم می‌ایستادم. و پنجه ها را خیلی نرم به زمین فشار می‌دادم و نرم بالا می‌رفتم. از کف کوچه آرام پر می‌کشیدم و می‌رفتم لب پشت بام. هیچ ترسی از ارتفاع زیر پایم نداشتم. از لب بام بی هیچ هراسی شناور می شدم توی هوا و تن سنگینم مثل پری که با نخ به دستهایم وصل باشد، در امتداد دستهایم کشیده می‌شد. انگار تمام زمین و آسمان پر از آب روشن بود، آبی سبک به نرمی هوا. وقتی بالا می رفتم همه چیز روی زمین کوچک می شد و چشم‌انداز زیر پایم به قدری زیبا و دل‌انگیز بود که حس می‌کردم توی این فضای با شکوه، هیچ چیز ارزش دشمنی ندارد و همه چیز زیر پای توست. من تا به حال پرواز را این‌قدر زیبا درک نکرده بودم. 

لذت من لابد خیلی بیشتر از لذت پرنده ها بود چون بعید می دانم که پرنده از پروازش لذت خاصی ببرد. پرواز برای پرنده غریزی و ناگزیر است، اما برای من پر از شعف و لذت بود. وقتی اسطوره‌ها را می‌خوانیم خیلی روشن درمی‌یابیم که همیشه و همیشه و حتی تا امروز، آدم‌ها دو آرزوی بزرگ و دو رویای دیرینه داشته و دارند. یکی رویای دل‌انگیز تسلط بر زمان و یکی آرزوی شورانگیز تسلط  برمکان. آرزوی تسلط بر زمان همان حس جاودانگی است. در یک کلام ما دوست نداریم پیر شویم و این یعنی شوق تسلط بر زمان. بشر همیشه به دنبال اکسیر جوانی بوده و هست. ما هم‌چنین دوست داریم مکان‌ها را با شتاب و به راحتی پشت سر بگذاریم و قید مکان را بشکنیم. عشق ما به پرواز یکی از خوابهای ما از دوره‌ی غارنشینی است. شاید هواپیما پیش از برادران رایت هم آرزوی پدران ما بوده است. نکته این‌جاست که پرواز، قدرتی است که ما را هم بر گذشت زمان مسلط می‌کند و هم بر تنگنای مکان. آیا خواب من تعبیر خاصی داشته؟ پرواز به کجا؟

کاش مرگ هم همین‌قدر نرم و شیرین و سبک باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:59  توسط مهدی حجوانی  | 

لیلی اسلامی در شماره‌ی 127 مجله‌ی "همشهری خانواده" با من درباره‌ی زنده یاد مهدی آذریزدی گفت و گویی انجام داده که می‌توانید در این‌جا بخوانید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:44  توسط مهدی حجوانی  |