تبليغاتX
نیمرو

نیمرو

ادبیات/ خاطره/ اجتماعی


شعری از ناصر فیض


با سر آمد علیرضا قزوه

شد سر آمد علیرضا قزوه

همه باید به یک طرف بروند

تا شود رد علیرضا قزوه

شعرهایش در ابتدا بودند

یک مجلد علیرضا قزوه

چاپ آثار او پس از چندی

شد مجدد علیرضا قزوه


نیست جایی و نیست ارگانی

که نباشد علیرضا قزوه

شک ندارم که بیش تر از صد

شغل دارد علیرضا قزوه

بیت رهبر علیرضا قزوه

توی مرقد علیرضا قزوه

هر کجا می روی پی کاری

می رسد عد! علیرضا قزوه


کنگره نیست کنگره، وقتی

که ندارد علیرضا قزوه

هیچکس مصرعی نخواهد خواند

تا نیاید علیرضا قزوه

نمره ی دیگران اگر شد بیست

شد ولی صد علیرضا قزوه

به یقین رشد کرده از هر حیث

خاصه از قد علیرضا قزوه

شکر ایزد که زن گرفت و نماند

یک مجرد علیرضا قزوه

بوق تک تک تمام شاعر ها

بوق ممتد علیرضا قزوه

یک نفر گفت:مخلصیم آقا

گفت:باشد،علیرضا قزوه

وای بر حال تو اگر با تو

بشود بد علیرضا قزوه!

من که می ترسم از عواقب آن

به محمد، علیرضا قزوه!

قزوه یک شاعر است اما، کاش...!

هیس! آمد علیرضا قزوه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 12:29  توسط مهدی حجوانی  | 


در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می‌فروختند و مردمان

نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد

نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری

به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

«قیمت جهنم چقدره؟»
کشیش تعجب کرد و گفت: «جهنم؟!»
مرد دانا گفت: «بله، جهنم.»
کشیش بدون هیچ فکری مبلغی را تعیین کرد.
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: «لطفا سند جهنم را هم بدهید.»
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: «سند جهنم»
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت

و فریاد زد: «ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است.

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را به جهنم راه نمی‌دهم
اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 1:25  توسط مهدی حجوانی  | 


یك روز كارمند پست كه وظیفه‌اش رسیدگی به نامه هایی

با آدرس نامعلوم بود،

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته

شده بود: نامه‌ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه

را باز كند و بخواند...در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق

نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه  10

دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید

خرج می‌كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده‌ام. اما بدون آن پول چیزی

نمی‌توانم بخرم. هیچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.

تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من كمك كن ...

كارمند اداره‌ی پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به

سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه‌ی آنها

جیبشان را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که برای پیرزن

فرستادند ... همه‌ی كارمندان اداره‌ی پست از اینكه توانسته

بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان

رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه‌ی دیگری

از آن پیرزن به اداره‌ی پست رسید كه روی آن نوشته شده بود:

نامه‌ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كنند و بخوانند. نامه این

بود:

خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر

كنم؟ با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كنم

و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه‌ی

خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم

كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته‌اند!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 14:45  توسط مهدی حجوانی  | 


جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند.
پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است
پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر
تمام مي شود
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر
حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به
درد نمي آورد
جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است
پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش
شما نمي شود و به او طمع نمي برد
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که
خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد
جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد
پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي
عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد
احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:27  توسط مهدی حجوانی  | 

 

یك انگلیسی  یك آمریكایی و یك ایرانی مردند و همگی رفتند جهنم 

فرد انگلیسی گفت: «دلم برای انگلیس تنگ شده! می‌خواهم با انگلستان تماس بگیرم و ببنیم بعضی افراد آنجا چه كار می كنند.»
تماس گرفت و به مدت 5 دقیقه صحبت كرد.
سپس گفت: 
«خب، لوسیفر (شیطان) چقدر باید برای تماسم بپردازم؟»
شیطان 5 میلیون دلار خواست.
5 میلیون دلار !
انگلیسی چك كشید و برگشت روی صندلی اش نشست.
فرد آمریكایی شروع كرد به جیغ و فریاد كه من هم می‌خواهم با امریكا تماس بگیرم و از اوضاع آنجا با خبر شوم. 
او هم تماس گرفت!
و به مدت 10 دقیقه صحبت كرد. سپس گفت: «خب لوسیفر، چقدر باید بابت تماسم پرداخت كنم؟»
شیطان 10 میلیون دلار خواست. 
10 میلیون دلار!

امریكایی چك چكشید و برگشت بر روی صندلی‌اش نشست. 

و اما فرد ایرانی هم شروع كرد به جیغ و فریاد كه من هم می‌خواهم با ایران تماس بگیرم و از اوضاع آنجا باخبر شوم. 

او با ایران تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد.
سپس گفت: «خب شیطان، چقدر باید برای تماسم پرداخت كنم؟»
شیطان گفت: «دلار.»
فقط 1دلار؟! 
شیطان گفت بله خب.
از جهنم به جهنم داخلیه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 11:52  توسط مهدی حجوانی  |