تبليغاتX
نیمرو

نیمرو

ادبیات/ خاطره/ اجتماعی


با زهره و بچه‌ها رفتیم خانه‌ی مادرم (مامان خانم). فاطی کفش‌های مامان خانم را دید و گفت: "مامان زهره، از این کفش‌ها برایم بخر." و بعد گفت: "مامان خانم کفش‌هات کیلو چنده؟" (1/ 9/ 1369)


علی و فاطمه امروز سر سفره سعی می‌کردند بخار غذا را توی هوا چنگ بزنند. (7/ 9/ 1369)


فاطی مادرش را عاصی کرده! از صبح تا شب شاید هفت بار لباس‌هایش را عوض می‌کند. برای هر کاری یک نوع لباس. (13/ 9/ 1369)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 9:12  توسط مهدی حجوانی  | 


فاطی در سن یک سال و خرده‌ای وقتی توی نعلبکی چای می‌خورد، چشم‌هاش چپ می‌شد، چون چای توی نعلبکی را نگاه می‌کرد. (30/ 10/ 1367)


فاطی در سال 67 به هندوانه می‌گفت: انی گوگوگو، به کتاب می‌گفت: دگاب، به پرتقال: پوقلال


فاطی چون نمی‌تواند تلویزیون را تلفظ کند، به آن می‌گوید: برنامه‌ی کودک. امشب گفت: "مامان! بابا برنامه‌ی کودک رو خاموش  کرد." (20/ 1/ 1369)


زهره به فاطی گفته: "می‌خوای برات یک نی‌نی بیارم؟" و فاطی جواب داده: "نه، نی‌نی بره پیش مامانش. مامانش به اون شیر بده!" (14/ 5/ 1369)


منزل خیابان قیام (پیروزی)

امروز زهره برای تدریس به مدرسه رفت و من به بچه‌ها صبحانه دادم. سرِ سفره لقمه ای از نان لواش برای فاطی گرقتم که قسمتی از آن قهوه‌ای و سیاه بود. فاطی گفت: "این چیه بابا، مگه می‌خوای ته‌دیگ بدی؟!" (23/ 8/ 1369)




+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:44  توسط مهدی حجوانی  | 


در انتظار تصویر تو این دفترِ خالی

              تا چند

                          تا چند ورق خواهد خورد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:23  توسط مهدی حجوانی  | 


منزل دولت‌آباد:

از فاطی پرسیدم: "مامانت رو چند تا دوست داری؟" فاطی جواب داد: " زیاد تا!" ( ۱۳/ ۲/ ۶۹)

فاطی گفت: "بابا دستم لای در موند." گفتم: "بده ببوسم." گفت: "دیگه خوب شده." (و حاضر نشد که من دستش را ببوسم.) لحظه‌ای بعد به مادرش گفت: " آدامس‌های من تموم شده." زهره گفت: " خب به بابات بگو شاید بخره." فاطمه گفت: "آخه شاید نتونه." وقتی من با اصرار از فاطمه خواستم که مشکلش را بگوید، گفت: "آدامس‌های من و علی تموم شده." گفتم: "خب یعنی چی؟ می‌خوای برات بخرم؟" گفت: "نه، هیچ چی نمی‌خوام، آدامس‌هام تموم شده." من از غرورش خوشم آمد و گفتم: "فاطمه جون بیا بغل بابا!" و او سرش را بالا انداخت، نُچی گفت و نیامد. (۲۰/ ۴/ ۶۹)

علی به همسایه‌مان سعید فلاح‌پور گفت: "مادر یکی از دوست‌های بابام مریض شده، بابام رفته ختمش!" (۱۶/ ۴/ ۶۹)

علی از بس کتاب کودک خوانده، زبانش ادبی شده. مثلا می‌گوید: "احساس کردم." "ما از این مسیر می‌رویم." "قرص از گلویم عبور کرد."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 23:20  توسط مهدی حجوانی  | 


جام مِی و خون ِ دل، هریک به کسی دادند

در دایره‌ی قسمت، اوضاع چنین باشد

در کارِ گلاب و گُل، حکم ازلی این بود

کان شاهد بازاری، وین پرده نشین باشد

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:26  توسط مهدی حجوانی  |